یه ذره محبت...
یه ذره محبت...
مهربانی را وقتی دیدم که کودکی میخواست با آبنبات کوچکش آب شور دریا را شیرین کند

ترتیل کامل قرآن ترتیل کامل قرآن
ترتیل کامل قرآن کریم
با صدای استاد شهریار پرهیزگار
کسب درآمد اینترنتی
با کمتر از ۲ ساعت کار در روز درآمدی معادل ۹۰۰.۰۰۰ تومان داشته باشید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 21 فروردین 1388
دعای سال نو

  

 

خدایا تو را قسم به برکت گندم زار مرا در این سال به گونه ای بساز، شکل بده و بتراش تا برای صلح بکوشم. هرکجا نفرت است عشق باشم، هر کجا کینه است عفو باشم، هرکجا یأس است امید شوم و هرکجا غم است شادی شوم... یعنی ممکنه؟
امسال میخوام همه رو ببخشم و از ته دل به تمام موجودات عشق بورزم.
خدایا عاشقت هستم، مرا دوست بدار...


سه شنبه 18 فروردین 1388
دعای سال نو

اول از همه سلام سال نو همتون مبارک. البته ببخشید واسه تاخیرم توی تبریک، هر چیزی با تاخیرش قشنگه 

این متنو لحظه سال تحویل به کسی که خیلی دوستش داشتم و دارم و خواهم داشت تقدیم کردم،دلم نیومد اینجا نذارم تا شما هم بخونیدش.

امیدوارم واسه همه سالی باشه پر از موفقیت شادکامی سبزی لبخند و سلامتی بالخصوص همونی که واسش فرستادم!
  

 دعا

........لحظه تحویل سال نو برایت دعا میکنم ... 

 

دعا می کنم که هیچگاه چشمهای زیبای تو را در انحصار قطره های اشک نبینم و تو برایم دعا کن ابر چشم هایم همیشه برای تو ببارد.

 

دعا می کنم که لبانت را فقط در غنچه های لبخند ببینم و تو برایم دعا کن که هر گز بی تو نخندم
 

دعا می کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکی دریا و بوی بهار را دارد، همیشه از حرارت عشق گرم باشد و تو برایم دعا کن دستهایم را هیچگاه در دستی بجز دست تو گره ندهم
 

من برایت دعا می کنم که گل های وجود نازنینت هیچگاه پژمرده نشوند برای شاپرکهای باغچه ی خانه ات دعا می کنم که بال هایشان هرگز محتاج مرهم نباشند. من برای خورشید آسمان زندگیت دعا می کنم که هیچگاه غروب نکند و بدان در آسمان زندگیم تو تنها خورشیدی.
  

پس برایم دعا کن ، دعا کن که خورشید آسمان زندگیم هیچگاه غروب نکند.


دوشنبه 28 بهمن 1387
زنگ می زنند

زنگ می زنند کسی که آرزویش را داشتی آمده .
کسی که دلتنگش بودی
کسی که ......
با دنیایی خبر خوش !
خوشا به حالت دوست من ،
برخیز .....
زنگ میزنند !!!
نامه ای خواهد رسید از نا کجا آباد
اما برای تو .
فقط برای تو .
شاید قصه ای باشد از امیدبی کران .
تنهاایمان بیاور به وجود
پستچی مهربان آسمان !!!
5ثانیه فرصت داری تسلیم شوی !!!
سلاح منفی بافی را زمین بگذاری
واجازه دهی نهال اندیشه های مثبت
در ذهنت جوانه بزند!
5ثانیه تمام شد !!!
خدا را در دلت احساس کن
و قدمهایت را محکم تر از همیشه بردار.
چرا که وقتی ایمان شکست می خورد
ترس ،پیروزی اش را
در وجودت جشن می گیرد !
زنگ می زنند کسی که آرزویش را داشتی آمده .
کسی که دلتنگش بودی
کسی که ......
با دنیایی خبر خوش !
خوشا به حالت دوست من ،
برخیز .....
زنگ میزنند !!!
نامه ای خواهد رسید از نا کجا آباد
اما برای تو .
فقط برای تو . 

 

   

 

زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق می ورزد 

سپندارمذگان جشن زمین و گرامی داشت عشق است که هر دو در کنار هم معنا پیدا می کنند؛ این روز بزرگ بر تمام آریایی ها مبارک باد.


پنجشنبه 2 آبان 1387
شاید روزی........

شاید روزی روح خفته آدمیان بیدار شود

شاید روزی انسانیت معنا پیدا کند روزی که همه باشیم در کنار هم
شاید روزی تفاوت ها زیبا و شباهت ها دلنشین باشد روزی که تفاوت ها ملاک حق کشی نباشد 
شاید روزی محبت زنگار ریا را پس بزند و آفتابی باشد بی منت
شاید روزی جدایی نباشد نه مرزی نه خطی نه جبری نه فرقی شاید ...
شاید روزی غم ها هم زیبا شدن سختی ها دلنشین جدایی ها لذتبخش شاید آن روز بهشتمان زمین باشد 
شاید آن روز عشق زنده شود عشق به هستی عشق به خود عشق به بودن عشق به ماندن عشق به لبخند عشقی بی ریا 
شاید آن روز عشق ها آشکار باشد و دل دادن ها بدون ترس روزی که عاشقی رسوایی و لذت خفت نباشد
شاید آن روز چشم ها غمگین نباشد و دل ها خالی از غصه روزی که اشک ها برای دیدارهای عاشقانه جاری شود
شاید آن روز دل ها پاک و قلب ها صاف و آغوش ها گشوده برای یکی شدن و به اوج رسیدن
 شاید.......

پنجشنبه 14 شهریور 1387
نوشتن

http://tadaee-to.blogsky.com

خیلی وقته چیزی ننوشتم،دلم گرفته، نمیدونم چرا؟ 

آسمون کوچیک دلم ابری شده ( شاید بزرگ ) ولی اجازه بارش نداره...خستم. 

نمیکشم، میدونی چیه؟ مثل این میمونه که یک آدم عاقل و بالغ بخواد بخاطر یک سری مسائل کودکانه چشاشو ببنده و با چشای بسته راه بره... 

تو الان همینطوری. چشاتو بستی و پا تو راهی گذاشتی که نمیدونی کجاست و به کجا میره، مثل اینکه توی یه جنگل راه میری،صدای پرنده ها، خروش رودها، نسیم گوشتو پوستتو نوازش میده و تو مستانه لذت میبری و راه میری. 

توی این مسیر دو نفر همراهت هستن، یکی مدام میگه نرو، اون چشاش بازه و ته جاده رو میبینه که ته جاده یه دره است... 

یکی هم دستتو گرفته و همراهیت میکنه... مست از لذت به راهت ادامه میدی.


سه شنبه 8 مرداد 1387
(((مصاحبه با خدا در خواب))))

خدا گفت:بیا تو. پس می خواهی با من مصاحبه کنی؟

 

گفتم:اگر وقت داشته باشی

خدا لبخند زد و گفت:وقت من بینهایت است و برای انجام هر کاری کافی است.چه سوالاتی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی؟

 

گفتم:چه چیزی بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند؟

 خدا جواب داد: اینکه انها از کودک بودن خسته می شوند و عجله دارند بزرگ شوند و سالیان دراز را در حسرت دوران کودکی سر کنند.

اینکه سلامتی شان را برای به دست اوردن پول از دست می دهند و بعد پولشان را خرج می کنند تا دوباره سلامتی به دست اورند.

اینکه با چنان هیجانی به اینده فکر می کنند که زمان حال را فراموش می کنند و لذا نه در حا ل زندگی می کنند و نه در آینده.
این که چنان زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مردو چنان می میرند که گویی هرگز زنده نبوده اند.خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی در سکوت گذشت بعد خدا با لبخندی پاسخ داد:
یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد اما می توان محبوب دیگران شد. 
 یاد بگیرند که با ارزشترین ها اشیایی نیست که در زندگی دارند بلکه اشخاصی است که در زندگی دارند. 
 یاد بگیرند که نباید خود را با دیگران مقایسه کرد هر کس طبق ارزشهای خودش قضاوت می شود نه در گروه و بر اساس مقایسه.
 یاد بگیرند برای ایجاد زخمی عمیق در دل کسی که دوستش دارند تنها چند ثانیه زمان لازم است اما برای التیام ان سالها وقت لازم است
 یاد بگیرند که افراد بسیاری انها را عمیقا دوست دارند اما بلد نیستند که علاقه شان را ابراز کنند.
 یاد بگیرند که پول همه چیزی می خرد جز دل خوش
 یاد بگیرند که ممکن است دو نفر یک موضوع واحد را ببینند و از ان دو برداشت کاملا متفاوت داشته باشند
 یاد بگیرند که دوست واقعی کسی است که همه چیز را در مورد انها می داند و با این حال دوستشان دارد
 یاد بگیرند که کافی نیست که همواره دیگران انها را ببخشند بلکه باید خودشان هم خود را ببخشند.
 
مدتی نشستم و لذت بردم. از او برای وقتی که به من اختصاص داده بود و برای همه کارهایی که برای من و خانواده ام کرده بود تشکر کردم.

 او پاسخ داد: هر وقت بخواهی من بیست و چهار ساعته در دسترس هستم. فقط کافی است صدایم کنی تا جواب بدهم

 این خدای ماست معبود ما و دوست ماندگار ما با پرستش و اطاعت از دینش در وجودو ذات خود حفظش کنیم.
                                                 عید مبعث مبـــــــــــــــــــــــارک      

سه شنبه 28 اسفند 1386
گنجشک و خدا

گنجشک و خدا

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اینگونه می گفت: "می آید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد."
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود "با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست."
گنجشک گفت: "لانه کوچکی داشتم، آرامگاه سختی هایم بود و سر پناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟" و سنگینی بغض راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت: "ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمین مار پر گشودی." گنجشک خیره در خدایی خدا ماند.
خدا گفت: " و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی." اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.  

عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
فروردین 1388
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31        
آرشیو
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 16519